من نشاني از تو ندارم،اما نشاني‌ام را براي تو مي‌نويسم:

 در عصرهاي انتظار،به حوالي بي كسي قدم بگذار! خيابان غربت

  را پيدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌هاي تنهايي شو! كلبه‌ي غريبي‌ام را

  پيدا كن، كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي‌‌ام، در كلبه

  را باز كن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش ‌را كنار بزن! مرا خواهي

 ديد با بغضي كويري كه غرق انتظار است، پشت ديوار دردهايم نشسته‌ام.......... 

       

                                

                                

 

  

وقتي نيستي.....

وقتي نيستي نه هست‌هاي ما چونان كه بايدند،نه بايدها

مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي‌خوانم

عمري است لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي‌كنم

براي روز مبادا........

اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هرچه باشد،روزي شبيه ديروز،روزي شبيه فردا،

روزي درست مثل همين روزهاي ماست.

اما كسي چه مي‌داند،شايد امروز نيز روز مبادا باشد.

وقتي نيستي،نه هست‌هاي ما چونان كه بايدند،نه بايدها

هر روز بي تاب، روز مباداست.

آيينه‌ها در چشم ما چه جاذبه‌اي دارند...

آيينه‌ها كه دعوت ديدارند.......

ديدارهاي كوتاه از پشت هفت ديوار ....

ديوارهاي صاف،ديوارهاي شيشه‌اي شفاف،

ديوارهاي تو،ديوارهاي من،ديوارهاي فاصله بسيارند.

آه.......ديوارهاي تو همه آيينه‌اند،

آيينه‌هاي من همه ديوارند.