سلام به همگی

شرمنده بابت دیر اپ کردن .

حال و احوالتون چطوره ؟؟؟؟

ماه رمضون خوش میگذره ؟؟ به من که اره چون هر چی به

مامانم میگم گوش میکنه !!!

امروز مامانم جلوی بابام به داداشم گفت اگه روزه هاتو

درست بگیری جایزه داری؟؟

منم که قیافم اینجوری بود گفتم :

من: وااااااااااا این نی نی کوچولوتون 13 سالشه و هیکل

 داره اهان .جایزه بدی بهش

مامان: خندید

بابا: راست میگه

داداش: اااااااااااا خیلی روت زیاده ها

من:چشام در اومد . دیدین چه جوری حرف زد با من.

به مامانم گفتم من 9 سالم بود روزه گرفتم. دختر بودم و هیکل

 الان اینو نداشتم

یه سالم چیزی نخریدین برام.

مامان: راست میگی؟؟ جدی نخریدیم؟؟

بابا: حالا چی میخوای؟؟

داداش: حرص میخورد

و من: باباجون خودت میدونی کجا حراج زده دیگه

بابا:باشه قبول!! برای 10 سال روزه ای که گرفتی و هیچی

روزه قرضی نداری

مامان : حلههههه

من: حالا فقط واسه من که نه . باید واسه داداشمم

 بخرین یه چیزی.

همه اینا یه جور شوخی بود بین ما 4 تا و مهم این بود که

من به چیزی که میخواستم رسیدم

همچین توپل رو دست بابا خرج گذاشتم اونم واسه روزه

ولی این ماه دوست داشتنی من ارزشش بیشتر از این حرفاس.

خب

پسر بچه گفت : گاهی وقت ها قاشق از دستم میفته

پیر مرد گفت : از دست من هم

پسر بچه در گوشی گفت : و شلوارمو خیس میکنم .

پیرمرد خندید و گفت : من هم همینطور .

پسر بچه گفت :و اغلب گریه میکنم

پیرمرد سرش رو به نشانه تایید تکان داد.

پسر بچه گفت : و از همه بدتر انگار بزرگ تر ها به من علاقه ای ندارند .

و پسر بچه دست پرچین و چروک پیرمردی را احساس کرد که

می گفت :

منظورت رو خوب میفهمم.

 مامانم شله زرد درست کرده و من نمرم تو اشپزخونه چون میترسم از خود بیخود شم.

دیروز افطار تنها خونه خالم(زینب) بودم

نشستم سر میز یه 5دقیقه مونده بود تا اذون . شوهر خالم

(حمید) گفت :1000 تومن میدم بخوری

من : هه هه خوشحالیااااا. 1000 تومن پولههههه.

حمید :5000 تومن خوبه دیگه ؟؟

من: من با این چیزا خر نمیشم میرم خونه از بابام میگیرم

حمید :یه تئاتری که دوست داری مهمونت کنم چی؟؟

زینب: اااااااا حمید نگو اینو .مگه این دیوونه رو نمیشناسی الان میخوره واسه این حرفت.

حمید: یعنی واسه تئاتر مجانی حاضری این کارو کنی؟؟

من: اقا جون بسه دیگه اذون و گفتن .

ولی فک کنین !! تئاتر مجانی چه حالی میده .

 

سبز باشید

و

بر قرار